تبليغاتX


اي كه مي پرسي نشان عشق چيست ؛ عشق چيزي جز ظهور مهر نيست ....عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا ....عشق يعني مهر بي اما اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي سر .....عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست ....عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو .....عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي .....عشق ، يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان زندگي .....عشق يعني دشت گلكاري شده ؛ در كويري چشمه اي جاري شده .....يك شقايق در ميان دشت خار ؛ باور امكان با يك گل بهار .....در خزاني برگريز و زرد و سخت ؛ عشق تاب آخرين برگ درخت .....عشق يعني روح را آراستن ؛ بي شمار افتادن و برخاستن عشق يعني زشتي زيبا شده ؛ عشق يعني گنگي گويا شده .....عشق يعني مهرباني در عمل ؛ خلق كيفيت به زنبور عسل .....عشق يعني گل به جاي خار باش ؛ پل به جاي اينهمه ديوار باش .....عشق يعني يك نگاه آشنا ؛ ديدن افتادگان زير پا .....عشق يعني تنگ بي ماهي شده ؛ عشق يعني ماهي راهي شده .....عشق يعني آهويي آرام و رام ؛ عشق صيادي بدون تير و دام .....عشق يعني برگ روي ساقه ها ؛ عشق يعني گل به روي شاخه ها .....عشق يعني از بديها اجتناب ؛ بردن پروانه از لاي كتاب

حرف هاي بي واژه
   

 

راه را گم كرده ام

گويي جاده اي بي انتها پيش رو دارم ...

... باد يخ بسته ،

   برف است و تاريكي درون

و من.

... مني در حسرت آتش

    آتش شعله ور ،

    آتشي كه برهاند از تنم سرما را ...

هيس !

  صدا مي شنوم 

  صدا مي خواهد بشكند سكوتم را

  سكوتي سرد و گرانبار ...

 ... در اين ظلمت ملال 

  كدامين نور را بايد جستجو كنم ؟!

  و كدامين صدا را ؟!

هيس !

  شايد فرياد باشد .

اما ...

افسوس ...

من از آن سكوت شب هاي جاويدانم .

من خفته ام

  در خلوت گرداب هاي سرد و تاريك

برخيز ...

برخيز و از من حذر كن اي فرياد ...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 19:14 توسط تمنا |


 

گم شدم

در لابه لاي تارو پود فاصله

كورم ؟

    ... نه

   چشماني كاملا بسته

سفر نزديك است

سفري به نيستي

آغاز سفري تا سرحد جنون

صداي شب ...

آرامشم را بيشتر كرده است

حال ديگر ...

به هر كجا كه ميخواهم ميتوانم پرواز كنم

آرام

آر-ام

سبك !

بي پروا :

      حال اوج پرواز

       پيچ و تاب درون

      نفس هاي سنگين

تكرار

تكرار بيهوگي

  و اكنون پايان راه رسيد ...

 پايان ...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 1:35 توسط تمنا |


 

رهروي نيالوده

تماشاگري آواره


بگذار ديگران هر چه مي خواهند به ا
و بخندند

 

او زندگي خود را مي كند

بي هيچ نگاه به ديگران

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 3:14 توسط تمنا


 

دیشب بار دیگر نخوابیدم و به آسمان تاریک و پر ستاره خیره شدم

وقتی آسمان سیاه پوش شب را دیدم

و چشمهای منتظر در آسمان که چگونه اشک, درخشانشان کرده بود

همچون ستاره ای می درخشیدند و همه آن ها را با ستاره ها اشتباه می گرفتند

طاقت نیاوردم و با آرامشی سرد در نسیم آرام شبهای تابستان

اشک ریختم و اشک ریختم

از لبه ی پنجره بالا رفتم

آغوشم را باز کردم

نسیم آرام شب

با صدای ماشینهایی از دور دست

و صدای کولر های خانه ها که کار می کردند

آرامشم را از پیش بیشتر کرد

همه بودند و جز من با من کسی نبود

اشک ریزان ولی شاد و خوشحال

کم کم پاهایم سست می شدند

آغوشم باز تر می شد

نسیم شب پوست خیس خورده ی صورتم را نوازش میداد

صدا های دور دست و نزدیک آرامم می کردند

سبک ترین فرد روی زمین بودم

دیگر هیچ چیز سخت نبود حتی زندگی!

شاد ترین لحظه ی عمر من بود

مشکلات پایان یافته بود

به هر کجا که می خواستم, می توانستم پرواز کنم

من غول زمین بودم

قدرتمند

شاد

آرام

سبک

پیروز

آری, من بر زندگی چیره شده بودم.

از کتاب راه رفتن روی زمین(در دست چاپ)

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 3:44 توسط تمنا


 

جرم اين است
تو انکار مردانگي من فرياد زنانگي ام
سکوت/خاموشي/اضطراب/لرزش دستان سرد
نفس هاي ترسان:فروخورده:باز امده
لرزش دستان سرد:سردتر از مرده مردي از بامداد تا اکنون
و نوازش ها و حيوانييت هاي فرو خورده
تکرار...تکرار
درد همين تکراراست
کاش جسارت فرياد بود
کاش جسارت فريادشان بود از پس پشت شهوتهاي منزه
که تن ات را خواهانم...تمام زنانگي ات را
اکنون
نه فردا
دستانت راخواهانم نوازشي باشد برايم
اکنون
نه فردا
پيچ وتاب
نفس هاي سنگين را اکنون و نه فردا
لحظه..اوج...واکنون را پايان رسيد
کاش مي دانستند مرا زنانگي ننگ نيست:که مي فربندم با فردايي نا خواسته/کاذب
مرا چشمان تو ديدن /خاموش در مدفن خواهش زنانگي است
تو انکار مردانگي
من فرياد زنانگي ام
کاش نمي الودي هماغوشي ات را/تماميت يک زنانگي را در التماس نوازشهايت /به فردايي کذب که هرگز از راه نخواهد رسيد.
کاش مي دانستي در همان اکنون که دستانت از التماس نوازش دستانم فارغ امد
من به ادراک طغيان شهوت خاموش چشمانت/غرقه در معصوييت پوسيده اجباري رسيدم
جرم اين است
من فريادم
تو انکار

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 3:53 توسط تمنا